تبلیغات
میوه دلمان، نور چشممان دلنیا - 28 ماهگی
ربنا هب لنا من أزواجنا و ذریتنا قرة أعین واجعلنا للمتقین اماما
میوه دلمان، نور چشممان دلنیا
یکشنبه 6 دی 1394 :: نویسنده : مان الا

28 ماهگی

دخملی ناز مامان بابا، حالا دیگه شده 28 ماهه و هر چی از شیرینی هاش بگیم کم گفتیم. البته این همه شیرینی زمانی پررنگ تر میشه که با ماه های اول دو سالگی کنار هم قرار میگیره. راستم می گن trrible two!!!! واقعا روزهای سختی بود، روزهایی با طعم بهانه گیری های مفرط، لجبازی و نق زدن های خارج از حوصله.... ولی خدا رو شکر این مقطع خیلی طول نکشید و با صبر و حوصله سپری شد. قاطعیت در کنار محبت و توجه واقعا جوابگو بود؛ شاید هم به همین دلیل بود که این رفتار های طبیعی ولی سخت دو سالگی خیلی طول نکشید. الان دیگه دلنیای ناز خانوم تر شده و آرام تر. گاهی دلم پر می کشه برای روزهای عقب تر و دوست دارم زمان رو نگه دارم و تک تک این لحظه ها رو زتدگی کنم. تو مقاله ای می خوندم دلبستگی مادر به کودک تازه بعد دو سالگی شکوفا می شه، الان که حالات خودم رو بررسی می کنم و ارتباط با دخملی رو تحلیل می کنم، می بینم گرچه قبل دو سالگی عاطفه ناب مادر فرزندی رو درک می کردم؛ ولی الان در وادی دیگری به سر می برم، تجربه عشقی بی بدلیل که عمق آن برایم ناشناخته است و روزگارم طعمی دارد به ژرفای بی حصر عشق مادر و فرزندش... عجیب خود را عاشق ترمی یابم  وقتی حضور دخترم را بیشتر حس می کنم....چرا که دختر هست و سراسر رحمت... فرزانگی اش در نظرم هویداست و بالنده گی اش در روزمره مان پیداست.

دخملی بزرگ شده و حالا دیگه رختخوابش از ما جدا شده، اون هم به پیشنهاد خودش و غنیمت شمردن فرصت از ما. ماهگرد 27 ماهگی بود که دلنیا گفت مامانی می خوام رو تختم بخوابم، من هم با اشتیاق قبول کردم و همین هم شد آغاز جدا خوابیدنش. اتفاقا اون روز عصر خیلی راحت و آرام خوابید و شبش هم  به همین ترتیب. ولی اعتراف کنم من آرام نبودم، تو دلم غوغایی...  دلتنگ لمس تن فرزندم و گرمای دستان کوچکش که سراسر برایم آرامش... شب چند بار بلند شدم و بوسه بارانش کردم تا بلکه بی قراری هایم قرار یابد و دلم آرام... شاید این جملات دخملی هم تجلی دلتنگی اش باشد: نیمه شب ساعت 2-3، مامانی بیا نازم کن؛ شب ها قبل خواب: مامانی منو ندا تُن (من رو نگاه کن) و جملاتی از این دست...

جمله بندی های ناناز هم که دیگه حسابی دلبرانه است:

-چند روز پیش داشت بازی می کرد و مثلا آشپزی می کرد، می گم دلنیا خانم چی درست می کنی؟ میگه پلو فلفل!!!!!!!

-مامانی عینکم بزنم آفتاب نره تو چشمام

-باباجون غذا دونه دونه و یواش یواش بخور

- تو تلویزیون یک روحانی دیده، میگه مامان آقاهه چقدر رو سرش برف اومده!!!!!!

- گلاب به روی خوانندگان، چند روزی بود که دل دلنازم یبس شده بود، بعد از اجابت مزاج خودش هم تعجب کرده بود، گفت مامان خب یک اسفندی دود کن!!!!

-گفت  پلو می خوام، گفتم بذار دم بکشه بهت میدم، بعد چند دقیقه: مامانی پلو دمید؟؟؟؟

-میگم دلنیا خانوم در یخچال رو ببند، میگه: بندیدم.

فرستادن صلوات رو خیلی خوب بلده و دائم فضامون رو معطر می کنه با صلوات. چند روز پیش تو آژانس نشسته بودیم اتفاقا خیلی خوب و رسا صلوات فرستاد، راننده هم کلی ذوقش رو کرد، بوسش کرد و مبلغی به عنوان هدیه داد، دلنیا هم سریع گفت بفرما مامان برا شما...

ذکر قنوت، سوره توحید، اسامی امام ها رو تا امام دهم، امام هادی یاد گرفته می خونه و تند تند میگه تشویقم کنید.

معمولا سعی می کنم درخواست های نابجاش رو در آرامش حل کنیم گاهی که خیلی فشار میاره اگه اخم کنم یا با صدای بلندتر باهاش صحبت کنم خیلی بهش برمی خوره و دائم می گه لفطا اونطوری نِدام نَتُن(اونطوری نگام نکن) ، اینطوری خَرف نزن(اینطور حرف نزن).

همچنان احساس مالکیتش فوران داره و رو وسیله هاش خیلی حساسه، ما هم مشغولیم تا در حین بازی درمانی، دوز بخشندگی دخملی رو بالا ببیریم.

موقع حمام رفتن شرط میذاره: شامپو نزنی ها!!!!!!

از موقعی که تو سریال کیمیا دیده عروس رو، کش چادر نمازش رو میندازه دور گردنش و میگه میخوام عروسی بشم.

دستبندشو آورده نشونم میده میگه مامانی نگا کن چه خوشدل و نازه...

و خلاصه که روزهامون سرشاره از نبات ریزی های شکلاتمون.

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 15 بهمن 1394 09:56 ق.ظ
هزار ماسالله به دخمل نازمون دلنیا خانوم
عزیزم قبلس بگم واقعا باخوندن خاطراتتون احساس خیلی خوبی بهم دست میده
اره دلنیای منم وقتی یه خرده بااخم نگاه میکنم میگیه مامان اینجوری نگاه نکن
معصومیت بچه ها واقعا ستودنیست
من که هر موقع میخوام خاطراتسو بنویسم زبانم عاجزه از گفتن این همه خوبی وعسق ولی سما ماسالله خیلی خوب مینویسین
الا جان سرمنده یکی از دکمه های کیبورد خرابه بابت نوستن معذرت
خیلی دلنیا جونو ببوسین
مان الا ممنون مامان دلنیای مهربون
دلنیای ناز رو خدا براتون حفظ کنه
شنبه 12 دی 1394 11:32 ق.ظ
قربونت برم دلک جونم،
الان دلم به شدت نی نی می خواد!!!
مان الا فدات بشم عزیزم
ما هم به شدت منتظریم یک دوست جدید برامون بیاد خااله
چهارشنبه 9 دی 1394 07:45 ب.ظ
الهی خدا همیشه حافظ این شکلات زندگی باشه
خاله قربونش بشه با این شیرین زبونیهاش
مان الا ممنون مامان سپیده
خدا درسای ناز رو برا شما نگه داره
دوشنبه 7 دی 1394 04:34 ب.ظ
ای جانم دلنیا جون حسابی خانم شده
آفرین خیلی خوبه که از الان تنها میخوابه.
پلو فلفل دلنیا پز خوردن داره واقعا
مان الا درسته خاله رویا خیلی خوبه بچه ها مستقل میشن
خدا سه فرشته تون رو براتون نگه داره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


چهارشنبه، 6شهریور 1392، ساعت 2:45 عصر خداوند ناب ترین حس دنیا یعنی مادر شدن و پدر شدن را به ما هدیه داد. دلبندمان را دلنیا نام نهادیم؛ به معنای کسی که با آگاهی به آرامش می رسد، دارای دلی آرام و مطمئن.
خدای مهربان سپاس بیکران

مدیر وبلاگ : مان الا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :