تبلیغات
میوه دلمان، نور چشممان دلنیا - مرداد نوشت
ربنا هب لنا من أزواجنا و ذریتنا قرة أعین واجعلنا للمتقین اماما
میوه دلمان، نور چشممان دلنیا
دوشنبه 26 مرداد 1394 :: نویسنده : مان الا

روزهای آخر مرداد ماه رو سپری می کنیم، و خبری در راه است... آری شهریور ، شهریور مهر آور، شهریور گل پرور در راه است. هوای دلچسبش حالم را خوش می کند، روحم را نوازش می کند. هوا، هوای آمدن توست  که جان می دهد. آهنگ آمدنت گوش نوازی می کند، مهربان خدایم بنده نوازی می کند، با دادن تو دلنوازی میکند، شش گوشه ی دلم را از زندگی راضی می کند.  با بودنت قند در دلم آب می شود، از دور بودنت  دلم بی تاب می شود، مهر تو مرا می پرورد، خنده ات مرا جان می دهد، از غصه ها دل می رهد، در ساز زندگی تنها شادی می دمد...

این خاصیت توست که ناخواسته با یادت شیرین ترین و زیباترین احساسات در دلم شکوفا می شود چرا که تو خودِ خودِ  تازگی، شکوفایی و روشنایی هستی. تو حال مرا خوب می کنی دلبندم، چون سراسر خوبی هستی و پاکی... خوبی و پاکی ات جاودانه باد مونسم.

در آستانه دو سالگی شیرین زبانی دخملی به اوج خودش رسیده و بلبلی شده برا خودش... وقتی میگه "مامانی خانوم، دوسِّت دایَم"، دلم قنج می رود و هزاران بار قربان صدقه اش می شوم، که با یک جمله اش دنیا سراسر، برایم خوشی می شود و دلم ضعف می کند برای مادری کردن بیشتر و بیشتر...گاهی دستان نحیف و برفینش را در گردنم حلقه می کند و با تمام قدرتش محکم مرا در آغوش میکشد، و بوسه ای شیرین بر صورتم هدیه میکند، تنها خدا خود می داند حال سر مستی ام را آن دم، که هیچ کلامی یارای توصیف لذت آن لحظه نیست...خدایا شکرت

امروز می گه: مامانی خانوم این لباسمو در بیارش، خوشدل(خوشگل) نیست؟ فقط من متعجب بودم....

من: اسم شما چیه؟      دلنیا: دینیا خانوم (diniya)

من: اسم مامان چیه؟                 دلنیا: اِلایه خانوم

من: اسم بابا چیه؟                    دلنیا: اِضا

من: اسم دایی؟                         دلنیا: امیسِن(امیر حسین)

من: اسم عمه؟                         دلنیا: نعنا(رعنا)اَیا (زهرا)

من: وقتی نماز می خونیم چی می گی؟                      دلنیا: قبول باشه

من: وقتی مهمان میاد چی میگی؟               دلنیا: بفَمایید بیشینید یو مُخ(بفرمایید بشینید روی مبل)

من: وقتی از خیابون رد می شی چه کار می کنی؟        دلنیا: دستت بگیر مامانی، ماشین میاد می خودَدِت(حالا گفتم خطرناکه، تحلیله خودشه می خوردت!)

10-20...100 ده، بیست، سی....صد رو کامل بلده و میگه. وقتی کاری داره، یک باشه بعدش میگه، مثلا: مامانی بریم پارک، باشه.

وقتی کولر روشنه پرده که تکون می خوره می ترسه، بهش با شعر گفتم نترسه. چند روز پیش دوباره دید پرده داره تکون می خوره، با خودش داشت می خوند: نترس نترس شُبا باش، دختر خَیا باش(نترس نترس شجاع باش، دختری با حیا باش) .

از عروسک های شکل انسان که واقعی به نظر میرسن می ترسه و با دیدنشون گریه می کنه، ولی این عروسک کاموایی که خاله صبا آورده خیلی دوستش داره و بهش علاقمنده(ممنون خاله جونی)

 

دور خود چرخیدن، بازی این روزهاشه، اینجا دیگه از شدت خستگی روی زمین خوابید، سرخی صورت و عرق سر و رو گواه این ماجراست

خیلی تند تند حرف میزنه، گاهی باید فکر کنم چی میگه، اینقدر که با سرعت کلمات رو میگه.

آب رو ریخته روی فرش، بعد به خودش میگه: می خندی؟؟ مگه خنده داره؟؟ ای شیطون!!

 

اینجا آب رو ریخت روی میز بعد دستمالی آورد تا پاکش کنه

خدا رو شکر مرداد خوبی داشتیم، یکی از بهترین اتفاق های این ماه (14 مرداد) آمدن خاله صبا به همراه نیکا کوچولو و عمو احسان بود که کلی حالمون رو خوب کردند و خوشحال شدیم. نیکا گلی، کلی خانم شده بود، صبا همون صبای  مهربون با نگاههای عمیق و پر معنی... اینبار صبای هم اتاقی در نقش های مختلف همسری، مادری و نقش قدیمی اش دوستی وفادار مهمان قلبم شد و چه خوش مهمانی... یادآور خاطرات 10 سالی که گذشت،  اما مهربانی اش نگذشت و در دلم عمیق و عمیق تر شد. زندگی چقدر بالا و پایین داره و ما بزرگ شدیم و پر تجربه، ترم 1 گذشت و بقیه روزها هم همینطور... دلم میگیرد یا بهتره بگم تنگ می شود،  برای آن روزها، برای روزهای خوبش، برای روزهایی که می شد خوبتر هم باشد، برای تک تک ثانیه هایی که رفت و برنمی گردد، برای خوابگاه پر خاطره... بگذریـــــــــــم...

  واقعا دیدار از نزدیک یه چیز دیگه است. و حالا فرزندانمان هم بازی هستند... و ما مادر شدیم... احساسم جاری می شود در لحظه، در خاطره، بلند بلند می خندم، دوست دارم بیاد خوشی ها بچگی کنم و بلند بلند ذوق کنم و گاهی هم پنهانی اشکم را پاک می کنم، شوق است سرازیر میشود، اما اشک دلم را بدجور می لرزاند...  روسری که برایم هدیه آورده اینقدر به دلم می نشیند که دوست دارم هر جا می روم بر سر کنم و یادش در سر کنم. اشک دلتنگی مجال نوشتن نمی دهد و با همین حس خوب منتظر فرداهای بهترمان هستم... یادم رفت بگویم جای خیلی های دیگر خااالی کاش بودند تا با هم شادی میکردیم...

  از دلنیا و نیکا بگم، که هم کلی بازی کردند و هم کلی گیس و گیس کشی... احساس مالکیت بچه ها تو این سن خیلی جالبه، بی ارزش ترین وسیله (مثلا پوست شکلات) در تعاملات دو نفره شان کلی باارزش می شد و چه اشک هایی که روان نمی شد... بعد چنددقیقه انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، عاشق این پاکی دلاشونم که هیچ کینه ای ای توش جا نمیشه. چقدر خوبه بچه ها در کنار هم باشند کلی چیز از هم یاد می گیرند، و تو بازی با هم رشد می کنند، دفاع کردن از حق خود، همراهی کردن، مدیریت روابط و ... تک فرزندی برام معنایی جز خودخواهی و کم مهری والدین به بچه ها نداره... خلاصه آمدن دوست عزیزم کلی برامون برکت داشت. و نرفته دلم تنگ شد...

اینم نیکای نازم (به قول دلنیا، نیتّا )

آخرش موفق نشدیم از این دو وروجک عکس خوبی بگیریم (مشغول بازی خود ساخته جوراب بازی!!!!)


هفته بعدش هم رفتیم تهران، هم به اقوام سر زدیم و هم زیارت و سیاحت داشتیم. یک روزش رفتیم امامزاده داود (ع) که عالی بود. اولین بار بود که می رفتیم. فضای امامزاده برام پر از حس های خوب بود، دوست داشتم آرام قدم بردارم و کمی دلمو سیراب کنم از آرامش و سادگی. چیزی که خیلی کمیاب شده اونجا می شد به راحتی حسش کرد.

بازار امامزاده داود(ع): این چرخدستی ها یادتونه، خودم که کلی خاطراتم زنده شد، دلنیا هم اینقدر باهاش بلند بلند ذوق کرد که انرژی شادیش به ما هم منتقل شد

بعد زیارت برا ناهار هم رفتیم اغذیه نشاط (اول ستارخان) کباب ترکی هاش حرف نداره، از اونجا هم رفتیم میدون رازی و

 کادو تولد دخملی رو گرفتیم که بعدا رو نمایی میشه.

یک روز هم به اتفاق خانواده داییم و مامان و بابا و داداشی کوچیکه رفتیم کُردان (منطقه ای زیبا اطراف کرج) که خیلی خوش گذشت و در واقع برای نجات جانمون از هوای گرم و آلوده تهران، این اکسیژن گیری نیاز بود. دلنیا هم کلی آب بازی کرد و خوش گذروند.

این هم غذای همسرپز، که انصافا طعمش بی نظیره

 

این روزهای آخر مرداد هم مشغول خودم هستم، می خوام سبک بشم، از همه چی... روح و جسمم، خانه ام و کابینت ها سنگین شده و اضافاتی داره که باید دور ریخته شه وگرنه سنگینی مانع سبکبال شدن و پرواز و صعود است... کاش همه دور ریختنی ها مثل اسباب خانه آسان بود، مرا تلاشی زیاد باید تا...  

 

    





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 9 شهریور 1394 01:10 ب.ظ
سلام
بعد از کلی تلاش برای رهایی از دلتنگی با خوندن متن زیبات دوباره هوایی شدم و اینبار تویی که باید مهمان دلم بشی.
از مهربونیهات هرچی بگم کمه.
خودمون بهتر از هرکسی میدونیم که چقدر به این دیدار و تازه کردن روح و صفا دادن دل نیاز داشتیم.
واقعا جای دوستان خالی بود...
اینکه تا 6.5 صبح بیدار بودیم و حرف و حرف و حرف....
چیزی جز مهر جاودانه تو در دلم نبود
برای همیشه دوست من بمان
دلنیا رو هم ببوس
مان الا سلام عزیزم
ممنون صبای عزیزم
به امید دیدن روی ماهت هر چه زودتر که دلتنگی زیاااااده
نیکا ببووووووووووووووووس
چهارشنبه 4 شهریور 1394 05:18 ب.ظ
الا جان واقعا مث همیشه عالی نوشتی وهیچوقت از خوندن دل نوشته هات خسته نمیشم
فدای دلنیا جون
ماشالله شیرین زبون خاله
تولدتم پیشاپیش مبارکههههههههههه
ایشالله همیشه شاد باشین
وتاباشه دیدار دوست
دوست خوب واقعا نعمت بزرگیه
یه عالمه بووووووووووووووس واسه دلنیا خانوم ناناز
مان الا سلامت باشی منظر جون
شما خ لطف داری
واقعا هم دوست خوب نعمته
شما هم دلنیای زیبا رو رو ببوسید
سه شنبه 27 مرداد 1394 03:04 ب.ظ
فداى شیرین زبونى هاى گل دختر بشم من
خدا حفظ کنه گل دخترهاى نازو
الهى همیشه دلتون شاد باشه.
مان الا همچنین درساس ناز رو خدا براتون نگه داره
انشاالله
روزگارتون متعالــــــــــی و دلتون آرووووووم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


چهارشنبه، 6شهریور 1392، ساعت 2:45 عصر خداوند ناب ترین حس دنیا یعنی مادر شدن و پدر شدن را به ما هدیه داد. دلبندمان را دلنیا نام نهادیم؛ به معنای کسی که با آگاهی به آرامش می رسد، دارای دلی آرام و مطمئن.
خدای مهربان سپاس بیکران

مدیر وبلاگ : مان الا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :