تبلیغات
میوه دلمان، نور چشممان دلنیا - 21 تا 23 ماهگی
ربنا هب لنا من أزواجنا و ذریتنا قرة أعین واجعلنا للمتقین اماما
میوه دلمان، نور چشممان دلنیا
شنبه 10 مرداد 1394 :: نویسنده : مان الا

سلام و درود به همه خوبان و شایستگان

بالاخره بعد یک غیبت طولانی اومدم، واقعا دیر شد و کلی خاطره ننوشته دارم....تنها دلیلش هم اینه که این روزها دیگه همراهی با دخمل طلا، دلنیا خانوم خیلی وقت و انرژی می بره و دیگه وقت کم میارم. این مدت کلی اتفاقای خوب افتاد.

"الحمدلله رب العالمین"

اول اینکه 2 خرداد، همزمان با اعیاد شعبانیه، یکی از بهترین دعوت های زندگی مون رو داشتیم و مفتخر گشتیم که برای عرض ادب به زیارت امام رئوف، امام مهربانی ها، امام رضا (ع) مشرف شویم. مخصوصا اینکه دلنیا خانوم اولین بار بود که مشهد می آمد . سفر خیلی خوب و خاطر انگیزی بود و خیلی هم در جوار بهترین بنده خدا خوش گذشت. از ابتدای سفر بگم که خیلی خاطرانگیز شد: یک روز زودتر از پرواز به سمت قم حرکت کردیم تا هم ابتدا به زیارت خواهر بزرگوار امام بریم و هم عجله ای نداشته باشیم و با حوصله بریم. زیارت حضرت معصومه (س) هم مثله همیشه به جان و دلمون نشست و آرامشی وصف ناپذیر برامون داشت. تا دیر وقت تو حرم بودیم و بعد آمدیم استراحت کنیم که صبح زود به سمت تهران بریم. چون پروازمون ساعت 10 صبح بود. ساعت 6 از خواب بلند شدیم و با حوصله مراسم صبحانه خوری داشتیم و دلنیا هم کلی در پارک کنار محل استراحتمون بازی کرد و خلاصه همه چیز به خوبی سپری شد تا اینکه من به ساعت نگاه کردم دیدم شده 8 و 45 دقیقه به همسری اعلام ساعت کردم و گفتم دیر میشه چرا اینقدر دیر حرکت می کنیم؟ یهو همسری جا خورد و به گمان خودش و ساعت مچی و ساعت موبایلش ساعت 7 و 15 دقیقه است....دیگه فهمیدید چی شد دیگه... سریع جمع کردیم و حرکت. خلاصه هر چی با سرعت هم رفتیم نرسیدیم و از پرواز جا موندیم، هم خنده دار بود برامون و هم ناراحت کننده...آخه یک روز زودتر هم رفته بودیم که عجله نکنیم مثلا... دیگه اینطوری به خودمون دلداری می دادیم که حتما حکمتی بوده ما که یک روز زودتر اومدیم و ساعت های همسری هم که به اتفاق همه عقب موندن، قطعا صلاحی بوده. دوباره رفتیم بلیط تهیه کردیم و ساعت 4 قرار شد بریم. 6 ساعت دیگه...دلنیا هم دیگه انگاری خسته شده بود و کم کم داشت بهانه می گرفت، همسری پیشنهاد داد بریم پارک ارم، من که گفتم از همین جا صندلی های جلو کانتر پا نمیشم تا موقع پرواز...دیگه دلنیا هم تو فرودگاه حسابی بازی کرد، اون هم با این چرخ های باربری...از این سر برو به اون سر... اصلا نمی تونستیم ساکن نگهش داریم... تا ساعت 4 شد و سوار هواپیما که شدیم دلنیا خوابش برد، اولین تجربه سفر هواییش رو خواب بود. من و همسری هم که مثله همیشه موقع پرواز بهترین خاطراتمون رو مرور می کردیم. چند دقیقه ای نگذشت که بویی غلیظ  شبیه بوی سیم سوخته در فضا پر شد، من که قلبم افتاد کف پام، دیدم رنگ همسری هم حسابی پریده وقتی دیدمش با این شرایط بیشتر ترسیدم و گفتم انگاری داره واقعا اتفاق بدی می افته...مهماندار هم دائم می گفت نترسید نترسید  چیز خاصی نیست، وای اینطوری که می گفت من بیشتر می ترسیدم...همسری هم تو این موقعیت می گفت دیدی حکمت این بود که با این پرواز بیایم تا.... الانم وقتی یادم می افته تنم می لرزه، هر چی بگم اون روز چقدر ترسیدم کم گفتم و معنی واقعی توسل رو تازه اون روز فهمیدم...ما که همیشه نمی فهمیدیم زمانمون چطور می گذشت اون روز یکی از طولانی ترین سفرهای زندگی رو داشتم، وقتی رسیدیم باورم نمی شد و فقط به شکرانه ی سلامت خدا رو سپاس می گفتم.

این بار تصمیم گرفته بودیم که بیشتر وقتمون رو برا زیارت بگذاریم و فریب خرید ما رو غافل نکنه از لحظات طلایی زیارت و همین هم باعث شد بیشتر از همیشه بهمون بچسبه. دلنیا هم خیلی خانومی کرد و همراهی و اصلا اذیت نشدیم .  از در باب الرضا مشرف می شدیم به زیارت، به محض اینکه داخل می شدیم دلنیا قاعدش این بود که باید از همه آب خوری ها آب می خورد و تمام رو تست می کرد وگرنه یک قدم جلوتر نمی آمد، خلاصه این چند روز که مشهد بودیم دلنیا به اندازه تمام عمرش فکر کنم آب خورد، داخل حرم که کیف می کرد فضا باز و برای کودکان هم انگار همه چیز محیای آرامش...

اینطوری شد که 6 خرداد، جشن 21 ماهگی گل زندگیمون رو در بهشت روی زمین بودیم و انشالله که بارهای دیگه هم سعادت حضور در این اماکن مقدس رو داشته باشیم .

صلّی الله علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)







بعد از اینکه از مشهد برگشتیم با یک فاصله 5-6 روزه، 12 خرداد  رفتیم کرج، عروسی دختر عمه م بود و جشن قدم گذاری متین کوچولو نوه مشترک عمه هام. اونجا هم کلی خوش گذشت و پر از اتفاقای خوب بود. دلنیا هم کیفـــــــــــور....

و اما یکی از مهم ترین رخداد های خرداد ماه، 17 خرداد بود که مصادف شد با از شیر گرفتن دخمل طلا. قضیه هم از اونجا شروع شد که ماه قبل که برای چکاب پیش پزشک دلنیا رفته بودیم، ایشون توصیه کردند که برای بهتر غذا خوردن از شیر گرفته بشه... این اواخر دخملی حسابی به شیر وابسته شده بود و دیگه اصلا غذا نمی خورد، ماه رمضان هم در پیش بود این شد که تصمیم به اختتام شیردهی کردیم. خدا رو شکر علی رغم تصوری که داشتم، این امر مهم هم خیلی راحت بر ما گذشت... گرچه خودم خیلی بیشتر از دلنیا بی قرار بودم و غم خاصی وجودم رو گرفته بود... اما دلنیای مهربونم خیلی خانمی کرد و اصلا اذیت نکرد، موقع خواب هم اینقدر خوشگل محکم بغلم می کنه و آروم می خوابه... موقع خواب هم حتما باید براش لالایی بخونم تا بخوابه:

لالا لالا گل نازم به گوشات دُر می آویزم

لالا لالا گل زردم به قربون تو می گردم

لالا لالا گل سوسن  سرت خم کن لبت بوسم

لالا لالا اِلا لاتَم اسیر قد و بالاتم


دهه ی سوم خرداد، دوست دوران دانشجویی کارشناسیم، فاطمه عزیزم، از دوستان ناب و کمیاب بر ما منت گذاشتند و با مامانی مهربونش اومدن خونمون و کلی خوشحالمون کردند. گرچه خیلی کم پیشمون بود، ولی خیلی خوش گذشت و با هم کلی خرید عروسانه کردیم. ضمن آرزوی خوشبختی براش، امیدوارم در کنار همسر محترمش زیباترین لحظات رو تجربه کنه.

ماه رمضان امسال هم آمد و کلی اتفاقای خوب برامون داشت ، انشالله که سعادت تجربه این لحظات نورانی رو دوباره داشته باشیم. 3 تیر، بصورت کاملا غیر منتظره به قول پروردگار مهربان (من حیث لا یحتسب) به یک مصاحبه کاری در دانشگاه دعوت شدم و خدا رو شکر با موفقیت سپری شد و پذیرفته شدم. انشاالله از مهر به عنوان مشاور در دانشگاه مشغول به کار میشم، و بدین ترتیب مان الا اولین تجربه کاری خودش رو شروع می کنه... الهی مددی که بتونم اونطور که شایسته است در خدمت مخلوق باشم.

ماه مبارک هم توفیق داشتیم کلی مهمونی داشته باشیم و بهتر از همه آخرین افطار این ماه نورانی دوست عزیزم سکینه جان (از دوستان دوران دانشجویی) به همراه همسر محترم و امیر حسام کوچولو تشریف آوردند و عید فطر هم در کنار هم بودیم و بازم عاااااااالی. خدا رو شکر به خاطر این دور همی های شیرین.

از خود دلنیا بگم که حسابی دیگه شیرین زبون شده و همه چیز میگه... شیرینی این روزهامون شده حرفای دلنیا.  اول اینکه به خودش سفت و سخت میگه دلنیا خانوم، هر کاری بخواد انجام بده اعلام میکنه، مثلا میخواد بشینه، میگه: اِشینم اِشینم؟ (بشینم بشینم)، یا اُخورَم اُخورَم؟ (بخورم بخورم) دقیقا دوبار تکرار میکنه.   کلمات رو خیلی خوب جمله بندی می کنه. از طرفی هم کلی بلا شده و بیشتر از قبل انرژی می بره. بازی این روزهاش بپر بپر، آب بازی و دویدنه. میگم انرژی بر به خاطر اینکه تو بازی هاش حتما من و بابایی هم باید پا به پاش باشیم وگرنه مراسم اشک ریزان خانوم سِیلی به راه میندازه...همراهی از اول تا آخر بازی...مثلا میگه بیا باهم اِپریم(بپریم) شروع میکنیم ولی دیگه معلوم نیست خانوم کی خسته بشه، اجازه استراحت هم نمی ده، خلاصه که این روزها توفیق اجباری ورزش کردن رو داریم اون هم با یک ورزشکار حرفه ای به نام دلنیا. اینا رو گفتم که بگم: با افتخار در کنارتیم و در خدمت، گل زندگی مامان-بابا. 



  

 

  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 7 شهریور 1394 02:31 ب.ظ
عاشق این تیپشم اسپورت وشیک
مان الا
یکشنبه 18 مرداد 1394 01:11 ق.ظ
اااامعرفی نکردم؟؟؟؟خخخ
فاطمه هستم خوشبختم از اشناییتون
مان الا فدات عزیزم
ما خ خ خ بیشتر
سه شنبه 13 مرداد 1394 12:37 ق.ظ
واااای سلام الهه جان.چقد خوب نوشتی.چه اتفاقات خوبی داشتی.خداروشکر.انشاالله زندگیتون به همین صورت خوش و بر وفق مراد باشه.خاطراتت رو میخونم واقعا لذت میبرم وبه داشتن همچین دوستی افتخار میکنم.ضمنا تبریک بابت مشغول به کارشدنت .خیییلی خوشحال شدم.انشاالله موفق باشی عزیزم.به شدت مشتاق دیدار خودت و دلنیای بانمک هستم.بوس بوس
مان الا سلام عزیزم، قربونت برم ، لطفت زیاده
ما هم مشتاق دیداریم
چرا خودت رو معرفی نکردی عزیزززززززززم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوشنبه 12 مرداد 1394 07:42 ب.ظ
سلام عزیزم
23ماهگیت مبارک
زیارت قبول خانومی
چه حالی داشتی عزیزم تو هواپیما
خداروشکر به خیر گذشته
اولین تجربه کاریتم مبارک ایشالله موفق باشی
به به عجب عکسای خوشکلی
ماشالله خوش تیپتر از همیشه
هزار تا بوس واسه دلنیا خانوم ومامان گلش
مان الا سلام
ممنون خاله جون
خیلی ترسناک بود منظر جون!!!!!!!!
خدا رو شکر
سلامت باشی، بوس از دلنیا نازی و مامان مهربونش
شنبه 10 مرداد 1394 03:09 ق.ظ
سلام الا جونم خوبی خسته نباشی گل دختر نازمون و قربون با این تیپ های خوشگلش
حسابی دلم تنگ شده بود واستون ای جونم زیارتها قبول ، همیشه به تفریح و سفر ...
پس دلینا جون دیگه شیر مامان نمیخوره آره ، خداروشکر که بهونه نیاورد و راحت کنار اومد با موضوع
الهی همیشه لبتون خندون باشه و دلتون شاد
مان الا سلام، قربونت برم سپیده جون
ما هم خیلی دلتنگ بودیم، قبول حق، واقعا به محل زندگی تون قبطه می خورم، خوش به سعادتتون
بله خاله جون خ خ خانمی کرد
همچنین شما، یک بوس ویژه برای درسا طلا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


چهارشنبه، 6شهریور 1392، ساعت 2:45 عصر خداوند ناب ترین حس دنیا یعنی مادر شدن و پدر شدن را به ما هدیه داد. دلبندمان را دلنیا نام نهادیم؛ به معنای کسی که با آگاهی به آرامش می رسد، دارای دلی آرام و مطمئن.
خدای مهربان سپاس بیکران

مدیر وبلاگ : مان الا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :