تبلیغات
میوه دلمان، نور چشممان دلنیا - 17 ماهگی
ربنا هب لنا من أزواجنا و ذریتنا قرة أعین واجعلنا للمتقین اماما
میوه دلمان، نور چشممان دلنیا
دوشنبه 13 بهمن 1393 :: نویسنده : مان الا

دخملی مهربون ما 17 ماهه شد، به همین سرعت... خدا رو شکر روزهای خوبی رو سپری می کنیم و با فرشته کوچولو از صب تا شب مشغول باز ی هستیم.  صبح که از خواب بلند میشه تا بیدار نشم از کنارم جُم نمی خوره و دائم صدا می کنه مامانی مامانی ... دوست داره چشمامو باز کنم به همین هدف هم انگشتاش رو تا جایی که راه داره می کنه تو چشمام و اگر دیر جواب بدم از حدقه در اومده بیرووووووون، البته چند روزی هست که یادش دادم وقتی از خواب بلند میشه بوسم کنه تا بیدار شم تا هم در امان باشم و هم شروع روزم با بهترین لذت ذنیا بوسه ی دردونه م باشه، تا حدی هم آموزش ها جوابگو بوده اما هنوز جای کار داره... 

خوردنی محبوب این روزهای دلنیا کره و خیار و شکلات هست که به شدت بهشون علاقه داره. اشکال هندسی دایره و مربع رو یاد گرفته و از رو کتابش خوب می دونه و میگه: دایـــــــــیی(دایره)، اَبَع(مربع). سعی می کنه لباساش رو خودش بپوشه و یقه بلوز رو سر می کنه، یک پای شلوار رو هم موفق به پوشیدن میشه و جوراب هاش رو هم تا جایی که فقط انگشتای پاش رو بپوشونه خوب انجام میده و خودش هم کلی ذوق می کنه، درآوردن شلوار رو خوب و کامل بلده و تا میگم دایپرت رو عوض کنیم آماده است، اما برای دایپر مجدد بازی داریم من بدو دلنیا بدو... تا دایپرش رو عوض می کنم سریع می گه اَه اَه...

موقع دویدن خیلی از خودش ادا و اطوار میریزه و جدیدا روی نوک انگشتاش میدوه، ورزش کردن هم خیلی خوشش میاد و وقتی ورزش می کنم دلنیا هم دائم بالا پایین می پره، من به نفس نفس می افتم ولی دلنیا دریغ از یک ذره خستگی... اولین شهربازی رو هم در این ماه دخملی تجربه کرد و کلی لذت برد، هر چی بازی بود سوار شد، علیرغم اینکه فکر می کردم بترسه خیلی خوب تنهایی سوار شد و کیف کرد.

چند روز پیش عینک بابام رو به چشماش زد و بدو بدو رفت روزنامه آورد و گرفت و با آوای خودش شروع کرد به خوندن، کلی به این حرکتش خندیدم. وقتی نماز می خونم بعدش میاد میشینه تو بغلم و از این دعاهای تک برگی پرس شده می گیرم تو دستمون و با هم دعا می خونیم، بعدش دعا رو می بوسیم و میذاریم تو جا نماز، حالا یه روز خونه مامانم بودیم گواهینامه بابام روی میز برداشت و شروع کرد به خوندن بعدش بوسید و برد گذاشت رو جا نماز.....

لباس ها رو از روی رخت آویز آوردم داشتم تا می زدم، پیرهن همسری رو برداشتم تا بزنم گفت بابا، بابا، برام جالب بود بعدش لباس خودم رو برداشتم و دیدم کامل متوجه است و به خودم اشاره کرد. میگم دلنیا زیباترین دختره روی زمین کی هستش؟ میگه من من، عزیز من کی هستش؟ من من... اینقدر خوشم میاد از گفتنش هزار تا سوال ازش می پرسم و دلنیا هم میگه من من، بعد می پرسم دلنیا شما عزیز منی؟ میگه: نه........ در جواب سوالات بله و خیر هر چی بپرسیم خانوم جوابش نه است.      

جشن هفدهمین ماهگرد رو این ماه دوازدهم گرفتیم همزمان با 67 اُمین ماهگرد پیوند مامان بابا، یکی درمیون دیگه یک ماه دخملی، یک ماه مامان و بابا... البته این آخرین ماهگردی بود که تو این خونه بودیم، انشاالله به خونه جدید میریم و امیدوارم که جشن های خوبی در خونه جدید داشته باشیم، این روزها هم مشغول جمع و جور کردن اسباب ها هستیم و مقدمات جابه جایی...  












نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 21 فروردین 1394 12:39 ق.ظ
روزت مبارک مامان الای مهربون
مان الا قربونت برم روز شمام مبارک مامان سپید
دوشنبه 17 فروردین 1394 03:27 ب.ظ
ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها
ای تدبیر کننده روز و شب
ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر
حال مارا به بهترین حال دگرگون کن
سال نو مبارک

مان الا آمیـــــــــــــن
سال نو شمام مبارک
معرفی بفرمایید لطفا
شنبه 15 فروردین 1394 01:15 ب.ظ
سلام مامان الای مهربون ، عیدتون مبارک
هزار تا بوس واسه دلینای نازم
مان الا سلام سپیده جون
سالی سرشار از سلامتی و بهروزی براتون آرزو دارم
چهارشنبه 13 اسفند 1393 06:48 ب.ظ
سلام خانومی خوبی ، خسته نباشی ، گل دختر نازمون خوبه
مان الا سلام
ممنون خوبیم، درسا گلی خوبه؟
به زودی میام
سه شنبه 12 اسفند 1393 01:45 ب.ظ
سلام عزیزم. ببخشید که اینقدر دیر اومدم. این مدت واقعا گرفتار بودیم.روزهای سختی رو گذرومندیم( بستری شدن اسمان تو بیمارستان و...) به هر حال امیدوارم هر جا هستید سالم و شاد باشید.
مان الا سلام
عزیزم آسمان، خیلی ناراحت شدم
انشالله همواره سلامتی و شادی باشه
سه شنبه 12 اسفند 1393 01:43 ب.ظ
نازی عزیزم. چه لبخند ملیحی داره.
مان الا قربونت برم ممنون
پنجشنبه 7 اسفند 1393 12:02 ب.ظ
سلام الهه عزیز ، برای خانواده پرمهرت گرمی و سلامتی از خداوند منان خواستارم، وقتی نوشته هات رو می خوندم احساس پاک مادرانه ات ، کودک درونم رو بیدار کرد یک حس قشنگ در درونم زنده شد، امیدوارم همیشه شاد و خندان در کنار دختر گلت باشی،
دوستدارت زهرا جهان بخشی
مان الا سلام خانوم دکتر
خیلی خوشحال شدم سر زدین
زیباترین و بهترین ها رو از زیبا آفرین براتون خواستارم
بهترینا نصیبتون و به امید شنیدن خبرهای موفقیت روزافزونتون
یکشنبه 3 اسفند 1393 09:48 ب.ظ
عزیزم مبارک همیشه شاد باشید خونه جدید هم مبارک امید دارم روزهاتون مملو از شادی وارامش باشه
مان الا سلام سولماز جون
سلامت باشید
برا شما و سه فرشته ناز هم آرزوی لبخند و سلامتی دارم
چهارشنبه 29 بهمن 1393 12:44 ق.ظ
خاله قربونش بشه دلم واسش تنگ شده
مامانی مهربون لطفا عکس جدید میخوام از گل دخملی
مان الا سلام قربونت برم خاله مهربون
به زودی میام
چهارشنبه 15 بهمن 1393 01:55 ق.ظ
هر دو تا مبارک باشه هم ماهگرد دخملی هم ماهگرد عشقتون
انشالله به سلامتی برین خونه ی خدید
هزار تا بوس واسه دخملی ناز و مامانی مهربونش
مان الا شما لطف داری
ممنون
دوستتون دارم
بوس از مادری و دخملی
دوشنبه 13 بهمن 1393 03:42 ب.ظ
عزیزدلم 17ماهگیت مبارکهههههههههههه
هزار ماشالله پیشرفتتم عالیه وکلی چیز خوب از مامانی یاد گرفتی
چه کیک خوشکلی
ایشالله همیشه خوش باشین
خونه جدیدم مبارکههههههههههه
ایشالله بهترین لحظه هاتونو توش سپری کنین
مان الا ممنون خاله از مهربونی هاتون
دلنیا طلا رو ببوسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


چهارشنبه، 6شهریور 1392، ساعت 2:45 عصر خداوند ناب ترین حس دنیا یعنی مادر شدن و پدر شدن را به ما هدیه داد. دلبندمان را دلنیا نام نهادیم؛ به معنای کسی که با آگاهی به آرامش می رسد، دارای دلی آرام و مطمئن.
خدای مهربان سپاس بیکران

مدیر وبلاگ : مان الا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :