تبلیغات
میوه دلمان، نور چشممان دلنیا - 14 ماهگی دخملی
ربنا هب لنا من أزواجنا و ذریتنا قرة أعین واجعلنا للمتقین اماما
میوه دلمان، نور چشممان دلنیا
شنبه 17 آبان 1393 :: نویسنده : مان الا

14 ماهگی دخملی هم تمام شد و وارد ماه پانزدهم شدیم. از اونجایی که 14 ماهگی دلنیا با شروع ماه محرم مصادف شده بود، به حرمت این ماه دیگه کیک و جشنک نداشتیم، در عوض 14امین ماهگرد رو به همراه مامانم و دلنیا و همسری رفتیم مسجد و کلی  "های بای و آیدین" خریدیم و  به نیت سلامتی دخملی و همه ی فرشته های کوچولو دادیم به بچه هایی که آمده بودند مسجد. دلنیا با مامانم می رفتن تقسیم می کردن، کلی خود دلنیا هم از اینکه به بچه ها خوراکی می داد ذوق می کرد و می خندید...

 این روزهای دلنیا پر از بازی و شیطنته، اصلا از سوار شدن ماشین خوشش نمیاد به محض اینکه سوار بشیم شروع به گریه می کنه و عاشق قدم زدن و پیاده روی تو فضای خارج از خونه است. چند شب پیش از مهمانی برمی گشتیم سوار ماشین که شدیم طبق معمول شروع کرد به گریه، هر چی تلاش کردیم سرگرمش کنیم نشد و همچنان اشک می ریخت، از شدت گریه جایی پارک کردیم و تو اوج سرما با بابا جونش رفتن پیاده روی...به محض پیاده شدن تو اوج گریه ساکت شد و خندان... حالا مگه میامد، تا همسری میاوردش نزدیک ماشین های های گریه می کرد، خلاصه اونشب تا 1 شب بیرون بودیم و ما که یخ زدیم ولی دلنیا همچنان خوشحال و خندان تا بالاخره تو بغل همسری خوابش برد و اینطوری تونستیم بیایم خونه... و این ماجرا همچنان ادامه دارد...

قاب عکسی رو که ببینه می گیره تو دستش و بعد کلی ناز کردن بوسشون می کنه، به اسباب بازی هاش غذا میده از عروسک گرفته تا ماشین... به حیوانات اعم از پیشو و جوجو و هاپو خیلی علاقه داره، اگه تو مسیر ببینیم کلی ذوقشون رو می کنه و هی بای بای می کنه... رو تشکش عکس بره ناقلاست، دائم نشون میده و میگه بــــــــــــــع...تازه بهش غذا هم میده...  خوابش خیلی کم شده و اگه شانس بیارم تو روز دو نوبت 15 دقیقه ای می خوابه... بعضی اوقات که خجالت میکشه خیلی با مزه لباش رو اردکی می کنه و میخام قورتش بدم

میگم عسل مامان کی هستش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میگه دِدّا دِدّا (همون دلنیا دلنیا)   

از اتفاقات مهم این ماه هم این بود که با همسری تنهایی رفتیم مسافرت... برای خودم که باور نکردنی بود وبسیار سخت... این مسافرت هم، همچنان بخاطر کار پایان نامه.. نبردن دخملی بخاطر این بود که هم هوا سرد بود و هم از اوجاییکه دیگه دلنیا تو ماشین نمی مونه تصمیم گرفتیم نبریمش چون خیلی بیشتر اذیت می شد، گذاشتیمش پیش مامانم و خودمون صبح رفتیم و ساعت 8 شب برگشتیم، خیلی اذیت نشده بود، کلی با مامانم بازی کرده بودن و سرگرم شده بود ولی موقع خوابش چون عادت داره شیر بخوره بخوابه بچّم با گریه خوابیده بود... بمیرم الهی... ولی برای من که خیلی سخت بود و همش دلم پیشش بود. فقط خودمو اینطور دلداری میدادم که اگه میامد طفلکی خیلی اذیت می شد . تو راه با همسری هی عکسشو نگاه می کردیم و از کاراش می گفتیم و کلی قربون صدقه می رفتیم... چشای منم هی خیس اشک دلتنگی می شد...   

اینجا رو زمین مورچه دیده و حسابی سرگرم...

محرم امسال و شیعه کوچولوی ما...

مراسم شیر خوارگان حسینی






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 25 آذر 1393 01:46 ب.ظ
وای نمی دونم چه جور قربون صدقش برم. عروسكه. عروسك.
مان الا دلتون همیشه شاد
خداوند آسمان رو براتون حفظ کنه
یکشنبه 25 آبان 1393 08:46 ق.ظ
ای جانم دلنیای كوچولو.راستش اسمان هنوز هم از ماشین بدش میاد. مرسی از عكسای زیبا. ببوسین این دخمل عسلی رو.
مان الا عزیــــــــــــــــزم آسمان ...شیرین زبون رو ببوسید.. برا ما خ مشکله هر جا می خوایم بریم کلی درد سر داریم
جمعه 23 آبان 1393 04:12 ب.ظ
خدا حفظ کنه جیگرإخاله رو
خودت خوبی الهه جان؟
پایان نامه به کجارسید؟
مان الا قربونت برم عزیم
ما هم خوبیم، همچنان مشغولشم...
انشاالله اوایل آذر دفاع کنم
پنجشنبه 22 آبان 1393 02:15 ب.ظ
سلااااااام
فدایی داری دلنیا جیگر با این لباسای خوشملش
وای الا وقتی تو یکی از عکسا دستتو دیدم باورت نمیشه دلم میخواست بگیرمشون الان داره بهم ثابت میشه چقدر دلتنگتونم....چقد سخته همه روابطمون مجازی شده...کاش بتونم زودتر ببینمتون ...یکی از بزرگترین دعاهام همینه...
دوستتون دارم
مان الا ســـــــــــــــــلام عزیز دلم
اشکمون رو در آوردی خاله جون...واقعا هم دلتنگتیم
انشاالله به زودی زود در بهترین فرصت همدیگرو ببینیم
ما هم شما رو خ خ خ دوست داریم فدات شم
چهارشنبه 21 آبان 1393 11:44 ب.ظ
ای جونم قربون گل دخمل خوشگل و توپولی بشم من
مامانی مهربون ببوسش از طرف من
انشالله همیشه کنار هم خوشبخت و شاد باشین ...
مان الا ممنووووووووووووووووون خاله جون
ما هم بهترین لحظات رو برای شما و درسا جونی آرزومندیم، ببوسید دخملی رو
بووووس
دوشنبه 19 آبان 1393 09:55 ب.ظ
الهییییییییییییی چه خانومی شده این دل نیا. ببخشید من تولدش رو فراموش کردم تبریک بگم. با عرض شرمندگی :) انشالله زیر سایه پدر و مادرش همیشه شاد و خوشبخت باشه.
مان الا فدات بشم عزیزم
لطفت داری، لحظه لحظه موفقیت و سربلندی رو برات آرزو دارم خاله جون
یکشنبه 18 آبان 1393 04:06 ب.ظ
فقط می تونم بگم
هزارتا بووووووس

مان الا فدات بشم عزیزم
ما هم بـــــــــــــــــــــــــــــووووووووووووووووووووووووووســــــــــــــــــــــــــــ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


چهارشنبه، 6شهریور 1392، ساعت 2:45 عصر خداوند ناب ترین حس دنیا یعنی مادر شدن و پدر شدن را به ما هدیه داد. دلبندمان را دلنیا نام نهادیم؛ به معنای کسی که با آگاهی به آرامش می رسد، دارای دلی آرام و مطمئن.
خدای مهربان سپاس بیکران

مدیر وبلاگ : مان الا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :