تبلیغات
میوه دلمان، نور چشممان دلنیا - روزهای پر شور و شعف
ربنا هب لنا من أزواجنا و ذریتنا قرة أعین واجعلنا للمتقین اماما
میوه دلمان، نور چشممان دلنیا
یکشنبه 26 مرداد 1393 :: نویسنده : مان الا


این روزها مشغول انجام امور مربوط به تولد دخملی هستیم، گرچه فقط یک جشن جمع و جور خودمونی داریم اما اون چیزی که برام موضوعیت داره، خود روز تولده که خیلی برام شور و شوق داره تا حالا اینقدر احساس شعف برا جشنی نداشتم. مهم تر از همه اینکه دوست دارم به خود دلنیا خوش بگذره و حسابی لذت ببره. از جمله اتفاقات خوش یمن اولین سالگرد تولد دلنیا، مقارن شدن تولد 1 سالگی دخملی با تولد حضرت فاطمه معصومه(سلام الله علیها) ست که "روز دختر" هم نامگذاری شده و همین خوشحالیم رو صد چندان کرده و برام خیلی ارزشمنده. از جمیل بی بدیل میخوام که همواره حافظ میوه ی دلمون باشه و دخملمون همواره در پرتو نور آل الله در جست و جوی زیبایی های واقعی باشه و به تبع آن ما هم نظاره گر بالندگی اش باشیم.   آمیــــــــــــــــــــــــــــــن

19مرداد رفتیم آتلیه و از دلنیا عکس انداختیم، برای گیفت های تولد و کیکش و... یک جا وای نمی ایستاد و حسابی شیطنت می کرد، خیلی سخت بود ازش عکس بگیریم، عکاس هم حسابی خسته بود و فقط به خاطر رودربایستی ناشی از اینکه مشتری ثابتش بودیم حوصله به خرج داد و نهایتا یکی دوتا عکس خوب تونستیم بگیریم. فرآیند خرید لباس هم بالاخره تموم شد و همون دیروز موفق شدیم بخریم. کلی کار دیگه مونده که انجام بدم... یاد پارسال این موقع افتادم که در تب و تاب بستن ساک بیمارستان و آماده کردن شرایط برای قدم گذاری دلنیا خانوم بودیم. حال و هوای عجیبی بود چرا که می خواستم وارد دنیای جدیدی بشم و تجربه ای شگفت... مادر شدن... و ورود عضو جدیدی به خانواده که همه ابعاد زندگی رو تحت تاثیر خودش میذاره. ورود اولین فرزند به جمع دو نفره خانواده به نظرم نوعی دوران گذار هستش و آدم واقعا از عالمی به عالم دیگه ای پا میذاره. جهش رشدی در پخته شدن و عمیق شدن احساسات... واقعا اولش سخت بود به نوعی حس می کردم دچار اختلال سازگاری شدم، همه چیز برام عوض شده بود، باید خودم رو با اتفاقات جدید سازگار کنم و از همه بیشتر کمبود وقت... تازه اینها همه در شرایطی بود که قبلا کلی براش وقت گذاشته بودم و بهش فکر می کردم و شبیه سازی شرایط تو ذهنم بود و عکس العمل های خودم رو برنامه ریزی و تمرین می کردم... ولی در کنار این سختی چنان لذتی عمیق نهفته است که در یک آن همه چیز به زیباترین ها تبدیل میشه حتی اون اشکی که ناشی از درماندگی اینکه نمی تونی بچه رو چه جور آرام کنی، به زیباترین احساسات تعبیر می شه، نگرانی یک مادر...

کودکم بزگتر که می شوی نه تنها از لذات این تجربه شگفت کاسته نمی شود، بلکه احساسات عمیق و عمیق تر و اینجاست که فکر می کنی دیگه  اوج قله احساسات و دوست داشتن همینه؛ ولی باز فردا با حرکتی جدیدتر و رخ نمایی زیبایی دیگری باز حس بهتری رو تجربه می کنی و این ادامه دارد و گویی لذت بودن با تو قله ایست بی پایان... اغراق نمی گویم، واقعیتی است روشن برای هر پدر و مادری...

دوستت دارم و حالا دیگه تمام آرزوی من تویی و به کمال رسیدن توست فرزندم...ناب ترین هدیه ی الهــــــی...        

در این واپسین روزهای سال اول، شکر پاشی عسلک به اوج خودش رسیده و طعم لحظات شیرینه شیرین.

(الحمدلله ربّ العالمین)

دیگه جایی از خونه نمونده که فتح نکرده باشه، تا ازش غافل میشم، ظرف چند ثانیه می بینم رفته بام تختش و خرسند از این سرعت.... پایین آمدن هم یاد گرفته. دیروز هم لذت رفتن به داخل کشوی کمدش رو تجربه کرد و من موندم که جور میره و در میاد... 



از آنجا که باز کردن درهای کابینت، کمد، یخچال، کشو و هر جای در دار + خالی کردن کل محتوای آن از تفریحات ثابت دلنیا خانومه لذا تصمیم گرفتیم دیزاین خونه رو تغییر بدیم و یکی از بدیع ترین ها یعنی کِش بندیزاسیون رو انتخاب کنیم اون هم از جنس مرغوبش: تنبان کش با رنگ قرمز... خیلی شیک شدیم به هر جا چشم میندازیم متراژ مختلفی از کش چشم نوازی می کنه، و بدین ترتیب اسباب رو safe کردیم برا نی نـــــــی.

چند روزه تفکیک لباس مادری و باباجون رو خوب یاد گرفته، مثلا جوراب باباش رو ببینه میاره می ده به باباش و وسایل مربوط به خودم رو به من میده...در یادگیری زبان انگلیسی هم پیشرفت هاش خوبه... مامانم میگفت اومده می گه "با"  نمی فهمیدم چی می گه تا دستم رو گرفته و توپ رو نشونم میده، تازه متوجه شدم می خواد بگه ball.  چند روز پیش هم سی دی هاش رو نگاه می کرد سگه که اومد می گه دا..دا..یعنی همون dog. 

Hi رو هم یاد گرفته و متناسب با تصویر میگه...

رفته بودیم خرید تا از در مغازه وارد شدیم  گفت تَ ، بعدش بیسکویت تو دستش رو به سمت فروشنده برد و گفت تِ.. فروشنده هم کلی ذوق زده شده بود و می گفت چی میگه؟ توضیح دادم تَ اولی به معنای سلام و تِ دومی یعنی بفرما. 

تا می گیم دلنیا آماده شو بریم گردش، میره جلو کمدش می ایسته تا برم لباساشو بپوشم، از شوق بیرون رفتن، اینقدر آرام می مونه تا براش بپوشم که میخوام درسته قورتش بدم...

شلوار و پیرهن، کلاه و کفشش رو هم یاد گرفته و هر کدوم رو که بگم بیار دقیق انجام میده و منم کِیف دنیا رو می برم.

مرحله تقاضای استقلال در خوردن و آشامیدنش هم شروع شده و هر چی بخوام بدم باید خودش با دستاش بگیره.

(22مرداد) ساعت 2:45 شب بود که دلنیا برا شیر خوردن بیدار شد، دستاش رو که گرفتم حس کردم خیلی دمای بدنش بالاست، تب سنج رو آوردم و چک کردم، 38 و نیم بود. زنگ زدم اورژانس، گفت دمای زیر بغل نیم درجه باید اضاف حساب کنی، تبش بالاست و ببریدش بیمارستان. ما هم سریع آماده شدیم و رفتیم، دکتر گفت باید آزمایش بده. خلاصه نتیجه آزمایش خداروشکر همه چیز نرمال بود و ظاهرا مشکل خاصی نبود. ولی تب پایین نمی آمد . دخملی دائم بی قراری می کرد و غر می زد. جمعه صبح از خواب بلند شد سرحال تر بود و دمای بدن پایین آمده بود ما هم برنامه مسافرت عقب افتاده رو مناسب دیدیم و راهی خونه عمه جون زهرا شدیم. سفر خوبی بود و خدا را شکر گویا بیماری برطرف شده بود شنبه صبح هم رفتیم خوانسار، در پی دستور استاد راهنما باباجون که امر فرموده بودند برای یک امضا برویم به دیار خوانسار. بابا جون دنبال کاراش بود و ما هم همراه خانم همکلاسی بابا در محوطه دانشگاه بودیم، دلنیا جونی دوباره حسابی بی قراری کردی و رخت اعصاب رو از چهره ما ربودی...بعد انجام کار دانشگاه رفتیم سرچشمه خوانسار و از اونجا هم به سمت گلپایگان و ناهار رو اونجا خوردیم و بعد حرکت به سمت خانه... 

به خونه که آمدیم دلنیا سر حـــــــــــــــــال، انگار اون دلنیای بی قرار فرد دیگری بجز این دلنیای خوشحال و خندان بود.

"اینجاست که میگن هیچ جا خونه خود آدم نمی شه"





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 5 شهریور 1393 06:39 ب.ظ
سلام عزیز دلم
خوبی؟
الهه جون اولین سالگرد مادر شدنت رو بهت تبریک میگم
می بوسمت
دلنیا جیگر
عزیز دلم
تولد مبارک
انشاالله زیر سایه پدر و مادر سالهای سال با خوشی و موفقیت زندگی کنی
از دور می بوسمت خوشگلم
مان الا فدات بشم صبا جونم، خیلی لطف کردی
می بوسمتون
چهارشنبه 5 شهریور 1393 01:40 ب.ظ
تولدت ت ت مبارررررررررک...
مان الا قربونت برم سارا جونی ممنـــــــــــــــون
لحظه لحظه های خوب رو برات آرزومندم
دوشنبه 3 شهریور 1393 11:46 ب.ظ
بوس برای گل دختر نازو مامانی مهربونش
مان الا ممنـــــــــــــــــــــــــــــون مامان مرواریدی
شنبه 1 شهریور 1393 10:14 ق.ظ
عزیزم پیشاپش تولدت مبارک.
ایشالله اونجوری که مامانی میخوادحسابی بهت خوش بگذره.
مان الا ممنون عزیزم
شنبه 1 شهریور 1393 03:49 ق.ظ
عزیزم چه بامزه نشسته تو کمد
تولد دختر منم امسال با ولادت امام زمان بود یه روز بود ، خیلی ذوق داشتم دقیقا همون روز براش تولد بگیرم
انشالله که موفق باشین و همیشه خنده رو لبای گل دخترمون باشه
مان الا ممنون عزیزم
جمعه 31 مرداد 1393 08:19 ب.ظ
تولد این دخمل ناز پیشاپیش مبارک
مان الا قربونت برم دوست عزیــــــــــــــزم
چهارشنبه 29 مرداد 1393 01:52 ب.ظ
ما هم مرحله به مرحله وسایل خونه رو داریم جمع می كنیم و كار دیگه از تغییر دكوراسیون گذشته. یه كم دیگه بگذره فك كنم باید فرشها رو هم جمع كنیم.
مان الا
چهارشنبه 29 مرداد 1393 11:07 ق.ظ
خوشحالم که خوب ی ی ی...
مان الا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


چهارشنبه، 6شهریور 1392، ساعت 2:45 عصر خداوند ناب ترین حس دنیا یعنی مادر شدن و پدر شدن را به ما هدیه داد. دلبندمان را دلنیا نام نهادیم؛ به معنای کسی که با آگاهی به آرامش می رسد، دارای دلی آرام و مطمئن.
خدای مهربان سپاس بیکران

مدیر وبلاگ : مان الا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :