تبلیغات
میوه دلمان، نور چشممان دلنیا - یازده ماهگی عسلک
ربنا هب لنا من أزواجنا و ذریتنا قرة أعین واجعلنا للمتقین اماما
میوه دلمان، نور چشممان دلنیا
شنبه 11 مرداد 1393 :: نویسنده : مان الا


یازده ماه با تو بودن در باورم نمی­گنجد، گویی در عالم دیگری می زیم، تجربه اش بسی گران بها و باور نکردنی است...سراسر لذت است و لذت... گرچه گاهی سختی راه، بر شانه هایم اندکی سنگینی می­کند اما کافیست که تو بخندی...دنیا برایم سراسر زیبایی می شود و زیبایی تنها در تو و لبخند تو خلاصه می شود...

ای آیت مهر، دیدگانمان را نوری و دلمان را امید، دوستت داریم.

کمتر از یک ماه دیگه باقی مونده تا  1سالگی دلنیا... سالگرد بهترین روز زندگی، روزی که دلنیا آمد و دنیایی از آرامش و خوبی را با خودش برامون هدیه آورد، دوست داشتم این ثانیه ها رو نگه می­ داشتم و از هر لحظه ش خیلی بیشتر از آنچه که هست استفاده می بردم، واقعا لحظاتی است شیرین. هر روز با کاری نو .

بازی های این روزهای دلناناز: کلاغ پر: تا سطحی صاف پیدا می کنه بدین ترتیب میخونه: دوو، دَ(دوو به جای کلاغ، گنجشک و هر موجود پر دار دیگری)، شمع، گل و پروانه: با استفاده از هر چیز طناب مانند اعم از کش و تسبیح و سیم شارژر و ... اگه حوصله ش بیاد میگه دَ، دو، آآ(کلمات جدید اندر لغت نامه ی دلک به جای مفاهیم سخت و مشقت بار شمع، گل و پروانه) و اگر هم حوصله این اصوات رو نداشته باشه بند رو بالا پایین میکنه و می خونه تااا تااا اما این تا تا فرقش با اون تا تایی که در پست قبلی به معنای درخواست تاپ بازی بود، زمین است تا آسمان، باید مادر باشی تا بفهمی...   

خانم کوچولوی ما به مرحله فرمانبرداری هم نائل شده و دریچه هایی از امید رو بر دل مادریش گشود، در اوامری مربوط به اشیای بسیار عزیز دلنیا که هنوز هم که هنوزه براش خیلی باارزشن"موبایل و کنترل" بسیار گوش به فرمانه و میاره، می بره. می گم دلنیا لباس بپوش، هر چیزی رو از سرش می پوشه حالا چه پیرهن، چه شلوار...

میگم دلنیا ماشین چی میگه: میگه آنّ نّ

آینه های ماشین رو هم خوب بلده نشون بده و می دونه، به توپ می گه توو.

من باب اطلاع عرض کنم که دلنیا در یازدهمین ماهگرد تولدش موفق به فتحی دیگر شد و رکورد شکنی نمودندی. میز کنار تخت ایشان...   از آنجا که کارش در باورم نمی­گنجید، ازش ده بار دیگه خواستم انجام بده، هر بار ماهرانه تر از قبل پیش رفت و نهایتا بدون کمک گرفتن از نرده کنار تخت خودش رو رسوند بالا و حسابی برا خودش کف زد. 

                                                  


این هم صحنه ای از مواجهات ناگهانی...


دلنیا خانم 9 مرداد بر زمین منت گذاشتند و برای اولین بار در فضای خارج از خانه و پا در کفش نهاده، اولین پیاده روی خودشون رو شروع کردند.

                    

اولین طبیعت گردی ناناز هم 10 مرداد ثبت شد و از هوایی پاک لذت بردیم و ریه های خود را شگفت زده نمودیم...    

    





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 18 مرداد 1393 10:05 ق.ظ
خاله فداش بشه با اون تیپ قشنگش
همیشه اسپند دود کن مامانی مهربون برای گل دختر
مان الا قربون شما
درسا جون رو ببوسین
پنجشنبه 16 مرداد 1393 08:33 ق.ظ
الهی من فدات بشم دلنیا جونم.
ماشالله
ای جووووووووووووووووونم چه لباسای نازی هم پوشیدی
بووووووووووووووووووس واسه دلنیای نازم
مان الا ممنون عززیزم
دوشنبه 13 مرداد 1393 10:10 ق.ظ
راستی الهه جونم
به تقویم نگاه کردی که تولد یک سالگی جوجوت دقیقا با ولادت حضرت معصومه و روز دختر یکیه؟؟؟
این خیلی خوش یمنه ها ...
مان الا آره عزیزم برای خودمم خیلی خوش یمنه
دوشنبه 13 مرداد 1393 09:23 ق.ظ
راستی الهه جوووونم
این لباسای خوشگلو از کجا میخری ؟؟؟
مگه تو داهات شمام از ایجور چیزا گیر میاد...؟؟؟
چه خبرشه این دلنیا والا هنوز نیم سالشه ولی اندازه کل زندگی من لباس داره!!!
کاش تو این زمونه بچه بودیم...
ولی لباس راحتیش تو فتح کردن تختش نمیدونی چه حس خوبی به آدم میده ه ه ه ه... حس شیرازی بودن و ....
مان الا
دوشنبه 13 مرداد 1393 09:18 ق.ظ
سلام به همه
ویژه نوعروس خودم فاطمه جون... نمیدونی چقدر از شنیدن خبر ازدواجت خوشحال شد ...بالاخره یکی هم واسه تو پیدا میشه که بگه مامان جیش دارم! یادته خودت همین آرزو رو داشتی ؟؟؟
تو خوبی و لیاقتت بی شک خوشبخت شدنه...ایشالا به پای هم پیر صدساله بشین...
بابا عکس این شوهرای مظلومتونم بذارین یه جایی ما ببینیم... نترسین نمی خوریمشون که ...
یکشنبه 12 مرداد 1393 02:45 ب.ظ
میگم الهه جون عکس بچه های برادرتم بذار تا ببینیمشون...
اسم داداش دومیت یادم رفته... اونم بچه داره؟؟
عکس ستایشتون هم بذار خیلی دلم میخاد ببینم چقدی شدن...
این فاطمه کدوم فاطمه س؟؟؟؟؟
ساکی؟؟؟؟
مان الا چشم عزیزم
بله خودشه
یکشنبه 12 مرداد 1393 12:59 ق.ظ
عزیزم خیلی عکساش قشنگه. انشاالله این زندگی پر هیجان تا ابد پاینده باشه به امید فتح و فوتوح جدیدتر
مان الا
شنبه 11 مرداد 1393 10:41 ب.ظ
ای جااااااااااااااان.مان الا عکس دلنیاجان رو درالیکه از کمد تختش بالا میره وقتی دیدم،یاد خودت افتادم تو خوابگاه کارشناسیمون .تخت بالایی
مان الا یاااااااااااااااااااااااااااد ایااااااااااااااااااااااااااااامی
واقعا هم چه روزگاری داشتیم...
شنبه 11 مرداد 1393 08:26 ق.ظ
سلام
فدات شم م م م م م
وااااای که چه دنیای قشنگی دارین شما...
خداروشکر و خوش به حالتون ...
بی شک این دنیاهای قشنگ ارمغان پاکی الهه جونمه...
مان الا قربونت برم عزیم
نظر لطفته
امیدوارم بهترینا نصیبت بشه، خاله جووووووون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


چهارشنبه، 6شهریور 1392، ساعت 2:45 عصر خداوند ناب ترین حس دنیا یعنی مادر شدن و پدر شدن را به ما هدیه داد. دلبندمان را دلنیا نام نهادیم؛ به معنای کسی که با آگاهی به آرامش می رسد، دارای دلی آرام و مطمئن.
خدای مهربان سپاس بیکران

مدیر وبلاگ : مان الا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :