تبلیغات
میوه دلمان، نور چشممان دلنیا - سفرنامه شمال و دیدار دوست
ربنا هب لنا من أزواجنا و ذریتنا قرة أعین واجعلنا للمتقین اماما
میوه دلمان، نور چشممان دلنیا
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : مان الا

زمان زیادی می شد که مسافرت اساسی نرفته بودیم. در دوران بارداری که مخصوصا از 5 ماهگی به بعد مسافرت که چه عرض کنم حتی از خونه هم بیرون نمیرفتم، ترجیح می دادم در خانه باشم و دراز کش...  بعد از به دنیا آمدن و قدم گذاری دلنیا خانم هم که چند ماه اول که چون دخملی بی قرار بود و به جز این دوست داشتم تو خونه خودمون تمام کمال مواظبش باشم و تجربه سفر با نوزاد برام خیلی سنگین بود جایی نرفتیم. بعدش هم که زمستان و سردی هوا بهانه ای برام شد که قبول نکنم، فروردین هم گفتم شلوغه و دلایل نه چندان معقول. همه به خاطر این که برام سخت بود با کوچولو مسافرت رفتن البته چند مورد توفیق اجباری هم که حاصل شد و یکی دو روزه رفتیم جایی تجربیات  بی قراری­های تو راه و مسائل دیگه مزید بر علت می شد که فکر مسافرت رفتن رو از سرم دور کنم.

اردیبهشت ماه دیگه واقعا از خونه موندن خسته شده بودم و هوای بهاری وسوسه کرد برو بالاخره که باید روزی بری. بالاخره تصمیم گرفتیم بریم و راهی شمال، شهر رامسر شدیم، خدا رو شکر دلنیا تو راه  آرام بود و خیلی اذیت نکرد ولی دیگه اواخرش خسته شده بود و نق می­زد، طفلکی حق داشت بعد کلی نرفتن سفری چند ساعته براش سخت بود...عکس العملش وقتی وارد ویلا شدیم خیلی جالب بود، وقتی گذاشتمش روی زمین مثل ماشین کوکی که تا آخرین درجه کوکش کرده باشی، به سرعت از این سر خونه به اون سر می رفت؛ توقف هم نمی­کرد. فقط چهاردست و پا چند دور کل خونه رو دور زد، انرژی آزاد نشده در طول راه رو می­خواست خالی کنه... در کل سفر خیلی خوبی بود و سه تایی نفسی تازه کردیم و مهمتر از همه چیز دلنیا اذیت نشد و خودم هم تجربه شیرینی برام بود و فهمیدم خیلی هم سخت نیست. آنقدر برام دلچسب بود که منم خواستم انرژی آزاد نشده ناشی از مسافرت نرفتن ها رو یکجا خالی کنم و دلی از عزا در بیارم به همین خاطر جمعه که برگشتیم، همسری زحمت کشیدن و یکشنبه ما رو برای دیدن دوست عزیز دوران خاطرانگیز دانشجویی-کارشناسی به خرم آباد بردن. اونجا هم خیلی خوش گذشت و واقعا برام دلچسب بود و احساس کردم دارم به روال عادی زندگی برمی­گردم. گفتن از خاطرات و هم نشینی با هم برام کلی انرژی به همراه داشت. خدا رو شکر باز هم دلنیا همراهی کرد و لذت سفر رو دو چندان کرد. اما همه این خوش گذشتن ها برگشتن با سرماخوردگی دلنیا و یک ماه طول کشیدنش برام کمرنگ شد. انگاری این مریض شدن هم جبران 8 ماه سلامت کامل دلنیا بود و اولین تجربه سرماخوردگی نی نی هم به این شکل رقم خورد و خیلی سخت و طولانی بود. انشاالله که اولین و آخرین تجربه بیماری تو کودکی برات باشه دلنازم.  






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 6 مرداد 1393 10:19 ق.ظ
جیگمل مامانو ببین چه نازه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


چهارشنبه، 6شهریور 1392، ساعت 2:45 عصر خداوند ناب ترین حس دنیا یعنی مادر شدن و پدر شدن را به ما هدیه داد. دلبندمان را دلنیا نام نهادیم؛ به معنای کسی که با آگاهی به آرامش می رسد، دارای دلی آرام و مطمئن.
خدای مهربان سپاس بیکران

مدیر وبلاگ : مان الا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :