تبلیغات
میوه دلمان، نور چشممان دلنیا
ربنا هب لنا من أزواجنا و ذریتنا قرة أعین واجعلنا للمتقین اماما
میوه دلمان، نور چشممان دلنیا
یکشنبه 12 دی 1395 :: نویسنده : مان الا

کی رفته‌ای زدل که تمنا کنم تو را                    کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را

غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور                 پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدی که من                  با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

 

زیباترین خلقت خدا، بودنت بر پهنه وجود پر نور.
دخمل نازنینم لحظات چنان پر شتاب می گذرند و من مست با تو بودن که این گذر زمان ها را مدهوش حضورت هستم و با تو زندگی را زنده می کنم. امروز بهانه خوبی شد برای یادآوری نعمت وجودت و همچنین نعمت زندگی آرام در کنار همسرم، امروز 90 مین ماهگرد پیوند مادرت با عشق ترین بابای دنیاست.  
خدا را به خاطر خلقت وجود پاکتان سپاس







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 26 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : مان الا
فکر داشتنت و شکفتنت کام ذهنم را شیرین می کند، قند در دلم آب می شود و رویای سبز شدن در پرتو نور وجودت تا اوج سر می کشد، شکوفه های شکر جوانه می زند باشد تا میوه های بندگی تجلی این سپاس


اولین  فتح و قلّه نوردی در مسیر صعود

آشپزی های من و دختر بانو (چیز کیک خااان)



سرکار عالیه شیر برنج قالبی

سالاد اولویه

صبحانه بهاری 

جناب کیک کشک بادمجون جااااااان

اینم میوه چینی

گاهی باید چشم بست و ندید...
به قول امیر دلها، مولای مهر، علی علیه السّلام:
بگذارید و بگذرید، ببینید و دل مبندید، چشم بیندازید و دل مبازید، که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت...



تعالی روح و جانم  آرزوست...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : مان الا

خدایا شکرت دخملی 32 ماهه شد و لذت بودنش رو هر روز بیشتر از دیروز می چشیم. نبات ریزی این روزای دلنیا دلبرانه است و شنیدنی. لختی از شکر پاره های طنازم:

مامانی بدو بیا لامپ اتاق سوخیده (سوخته)

به مظَرِت (نظرت) این چه ننگیه (رنگیه)؟

لخبند (لبخند) بزن عکست بگیرم

میذاری کنارت وای بِیسَم (بایستم)؟

دُمپه (دکمه) لباسم رو بندم (بستم)؟

جملات رو می گه یعنی می رم که قورتش بدم درسته.... خدایااااااااااااااااااا مهربانااااااااااااااا شکر این لحظه های خوووووووووب، کسی رو از داشتن این نعمت ، "فرزند صالح "محروم نکن....(الهی آمین)

این روزهای خوب اردیبهشتی، حسابی انرژی دارن و لذا ذوق هنری مون جوونه زد و با دلنیا بریدیم و دوختیم. البته نقش دلنیا قیچی کردن نخ بوده. و آوردن قرقره های رنگی... خوب بود کلی رنگا رو به این هوا با هم مرور کردیم و دیگه اکثر رنگ ها رو بلده.

برای جشن 32 ماهگی هم یک کیک خونگی به قول دلنیا پزیدم و با دو تا شمع به نیت یکان 32، شادی کردیم مخصوصا دلنیا که عاشق شمع فوت کردنه به اندازه 32 بار شمع ها رو روشن کردیم و فوت کرد

اینم کیک مان الا پز


دست دوخته های مادر و دختر...



ته چین مرغ و بادمجون با زیر بشقابی های نمدی مان الا


صبحانه مادر دختری






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 4 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : مان الا

همسر و هم نفس روزهایم روزت مبارک

هر روز با تو بودن نعمتی است بی بدیل و شکرش واجب

روزهای با تو بودن مهنّا

خداوند مهربان شکر و هزاران بار شکر بخاطر وجود همسر و همراه زندگیم که نه تنها در همسر بودن بی نظیر است بلکه پدری از جنس بهترین است و ستودنی... مهر و رحمتت را از هر سو بر او ببار که بالی است برای پرواز و صعود، رشد کردن در کنارش آسان و سختی ها با وجودش هموار.... همه این ها از لطف توست مهربان خدا و درّی است از دریای بیکران کرمت... توان شکر گزاری عطا فرما باشد که نعماتت را روزافزون گردانی و مستدام


از برکات این روزها همزمان شدن سالگرد ازدواجمون با این روز طلایی یعنی ولادت امیر دلها علی (ع) بود که فوق العاده ارزشمند و خوش یمن برامون بود. اینم میوه دلمون که امسال کلی در کادو کردن و چسب کاری کمکم بود.


این آویز نمدی جلوی کادو رو بعنوان یادبود 6مین سالگرد پیوندمون با همکاری دخملی درست کردیم و کلی هم باهاش ذوق کردیم

3 اردیبهشت هم رفتیم باغ وحش ولی دخملی اصلا علاقه نشون نداد اون هم بخاطر اینکه چیزی بهتر اونجا دیده بود تاب و سرسره

دخملی دقیقا مثه خودم می شینه آخه منم بلد نیستم و عادت ندارم چهار زانو بنشینم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 28 فروردین 1395 :: نویسنده : مان الا

توی این روزهای بهاری که پر از حس خوبه، تصمیم گرفتم خوبترش هم کنیم و فکری به سرم زد... به یاد گذشته و روزهای خاطر انگیز دوران مدرسه یک مهمونی دور همی بذارم اونم با  بچه های دوران دبیرستان ... حتی فکر کردن به این که دوباره بعد 10-15 سال با بچه های دل پاک اون موقع بخوام با هم باشیم  هم کلی شادم کرد،  لذا سریع تصمیمم رو عملی کردم و اونایی که باهاشون اون موقع ارتباط بیشتری داشتم و به نوعی صمیمی تر بودیم  شماره هاشون رو دست به دست پیدا کردم و خلاصه... تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل.... چه سوپرایزی بود اون روز هم برای خودم هم برای بقیه و خیلی خوش گذشت. جای چند تا از دوستان دیگه علی رغم اینکه خیلی دوست داشتم بیان ولی برنامه شون جور نشد خیلی خالی بود. تغییرات بچه ها بعد این همه سال و خاطره بازی و عکس های قدیمی و.... یک روز بیاد موندنی برامون ثبت کرد.   

عصرونه بیاد موندنی یک روز عاالی با دوستان قدیمی

سالاد اولویه

ژله رز سیب 

پان اسپانیایی که مزّه ش فوق العاده است هر کی تست نکرده تست کنه وگرنه از دستش رفته...








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 22 فروردین 1395 :: نویسنده : مان الا

گل آرید و گل ریزید ماه رجب آمد                                     انگار که بر باده خورانش طرب آمد

گل بویید و گل جویید که باز هم                                       هنگامه غفران الهی رجب آمد

ایام مهنّا و مبارکتان

مهربان پروردگارم،  ای آنکه امید هر چه خیر است تنها از تو می رود و بس، ای پناه لحظه های سخت، کم ما را جز توکه زیاد می بیند و درخواست ما را جز تو از که پاسخ؟ مهرت فراتر می رود می بخشی بر آنکه تو را نمی شناسد و درخواست نمی کند... با این همه سخاوت پس تنها شایسته است از تو بخواهیم هر آنچه از جنس مهر است و خیر، هم دنیوی هم اخروی  و ای منبع رحمت ما را باز بدار از هر چه شر و بدی است هم در این دنیای فانی و هم در سرای باقی، ای صاحب جلال و جبروت...

دلچسب ترین لحظات رو در این روزهای خوووووووووب پر نور و سرور داشته باشید، روزها تون به رنگ خدا

دیروز که خواستم غذا درست کنم، دیدم دلنیا سریع رفت پوست گیر رو از کابینت آورد و درخواست صندلی کرد براش بذارم جلو سینک...بعدش هویج برداشت و به خوشگلی تمام پوست گرفت....منم یعنی ذوق مرگ هاااااااااااا.....خدایا شکرت دخترم کمکم می کنه واااااااااااااااای که چه طعمی داشت هااااااااااااا خوشمزه...


و این هم خوشمزگانه ما با طعم هویج های دخملی


امااااااااا کار به همین جا که ختم نشد 1 هویج شد 2 تا، و بعد 3 تا..... خب بعدش نوبت گوجه رسید که خانمی میخواست گوجه با پوست گیر پوست بکنه...

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 17 فروردین 1395 :: نویسنده : مان الا

نمی شود که بهار از تو سرسبزتر باشد

گل از تو گلگون تر

امید از تو شیرین تر

شکوفه از تو شاداب تر

نمی شود که تو باشی

من عاشق تو نباشم....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 15 فروردین 1395 :: نویسنده : مان الا

بهاران آمد و شوق سرازیر شده از پنجره، طراوت موج می زند و شادی پررنگ تر از همیشه تجلی می کند در روح خانه... بازهم شکر بخاطر نفسهای بهاری دوباره که عطر گلها را تا عمق جان مز مزه میکنیم، باشد که شکوفاتر باشیم...

از قبل آمدنش بگویم... بهار ناز را می گویم.... در مقدمه چینی برای پاگشای بهارِ جان این عروس خوش آب و رنگ فصلها که شمین است با عطرآگین ترین گل ها، حسابی هم کار داشتیم و هم ذوق... ذوق نو شدن، خانه تکانی دل و از همه مهمتر ذوق با هم بودنمان و شکر نعمت سلامتی هر لحظه مان... امسال لذتش برایم دگر گونه بود، خوشحال بودم اول از اینکه دخملی دیگه کلی خانوم شده و خودش یه جورایی به اندازه خودش عید رو درک می کنه و بعد اینکه تقریبا به اهدافی که برا سال 94 گذاشته بودم رسیدم و کلی برامون اتفاقای خوب داشت سال 94 جان... خدایا شکرت، کاش سپاسگزار باشم...

خونه تکونی و خریدهای عید امسال هم خوشمزه تر شد با همراهی های دلنیا، خودش کلی کمک کرد و تازه هدیه های عید هم در کنار هم درست کردیم و می گفت اینا رو میخوام عیدی بدیم و می گیم عیدتون نُبارک(مبارک). و به قول نازگلم هَب سین چیدیم...

تعطیلات عید هم راهی جنوب شدیم، خوزستان زیبا، گرم و پر خاطره برای من... خاطرات دوران دانشجویی کارشناسی با هر نفس از هوای خاص اونجا یکی یکی مرور شدند و خلاصه که خیلی خوب بود... 13 فروردین هم که مثه هر سال جشن تولد همسری رو در دل طبیعت زیبا بودیم.  همسری از جنس بهترین که بودنش مایه شوق است و شکری واجب بر من... از خدای مهربون می خوام سایه ی مهرش همیشگی و عزتش مستدام...

اما سال جدید با بقیه روزهایش در پیش و برنامه و اهداف جدید... خدا کمک کنه هم هدفمند باشیم و هم زمان مند... 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 15 فروردین 1395 :: نویسنده : مان الا

بوی خوش بهار می آید، آوای خوش هَزار می آید...

سلام  و صد سلام

                                         بهارتان پرگل ، دلتون گرم و تنتون سالم
به قول دلنیا اینا عکس های باتیلیه منه (آتلیه) در ماهگرد سی اُم



اینم هفت سین سال 95 که البته از کاملش عکس تکی نداشتم!!
تقویم دلنیا هدیه به عزیزان
پیرهن های رنگی رنگی پاکت هدیه پسرانه
اینم عیدی های دخترونه
اینم گل بهار ما


این دلستر های عروس داماد رو برای دعوتی خواهر همسری که تازه عروس شده درست کردم خودم کلی عاشقشون شدم... مخصوصا گردنبند عروس بانو

دزفول سد علی کله
اندیمشک
اولین شاهکار قلم نقاش کوچولوی ما


اتراق بین راه جاده خرم آباد-اندیمشک زیبا


این تل های نمدی رو هم با عشق برای دخملی درستیدم






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 13 بهمن 1394 :: نویسنده : مان الا

در گذر روزهای زمستانی 1394سیزدهمین روز از بَهمن را بِهمَن (بهترین برای من) می خوانم و دوست تر می دارمش... 888 اُمین روز مهرافشانی وجود لبریز از رحمت دلنیاست و روشن تر در تقویم دل... به پاس این ثانیه های طلایی شکر و آرامش تن پوش روزهامان و هوا غرق لبخند و شادمانی

مهربان خالق زیبا آفرین سپاس و فراوان سپاس





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 12 بهمن 1394 :: نویسنده : مان الا

هر لحظه که میگذرد سرّی نهفته در خود دارد و بازگشت ناپذیر است، اما گاه بعضی ها ظاهرشان هم تکرار ندارد، مثله 29 ماهگی دخمل طلا که همزمان شد با 29 سالگی مامانیش... به علاوه اینکه ماهگرد 79 وصال مامان و بابا هم بود. در گذران چشمه ی زندگی با همراهی این هدیه ی الهی گاهی پر کشیدن از 29 سالگی تا 29 ماهگی با خنده ای کودکانه آغاز می شود و تا ذوقی ناب و بی شیله اوج می گیرد و گاهی می مانم که چقدر این کودک بزرگ است و درس آموز، درسی از جنس انسانیت که برای من 29 ساله گاهی سخت و گاهی ناممکن....درس لبخند بی چشمداشت به کوچک و بزرگ، وجودی عاری از هر کینه، بخشندگی، راستگویی و هر حس پاک دیگری... دخترک ملوسم حضورت برکت لحظه هامان و مایه رحمت است، خوبی هایت جاودانه دلنیای دلنازم.

پاره ای از قند و شکر های دخملی از جنس فعل های دلنیایی

مواظب باشیدم (مواظب هستم)

مُتَبَّت می کنم (مرتب می کنم)

چه خوشگل چیچیندی (چه خوشگل چیدی)

دارم می ریختیدم (دارم میریزم)

شکوندیدم(شکستم)

 

پاکت پول برای هدیه تولد کیارش کوچولو نوه عموم درستیدم

در 29 ماهگی دلنیا تجربه اولین کوهنوردیش رو داشت و تقریبا هر هفته رفتیم و کلی خوشش اومده بود ورزشکار کوچولو

در آن دوردست ها خوشبختی تو را صدا می زند طلام پس بهوش باش و بکوش



تا موفقیت راهی نیست...







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

عطر نرگس، مشامم را نوازش می دهد، شکوفه های صورتی احساس دوباره و دوباره بر پهنه ی تنومند عشق در ماهگرد 78 جوونه می زند،  شادی هلهله کنان به رویمان می خندد،  و معجونی می شود طعم این ثانیه ها... عطر حضورت با نرگس شمین در هم آمیخته، مست می شوم و عاشق تر....

مبارک باد این روز و همه روزهای با تو بودن همسرم

خدایا سپاس





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 6 دی 1394 :: نویسنده : مان الا

28 ماهگی

دخملی ناز مامان بابا، حالا دیگه شده 28 ماهه و هر چی از شیرینی هاش بگیم کم گفتیم. البته این همه شیرینی زمانی پررنگ تر میشه که با ماه های اول دو سالگی کنار هم قرار میگیره. راستم می گن trrible two!!!! واقعا روزهای سختی بود، روزهایی با طعم بهانه گیری های مفرط، لجبازی و نق زدن های خارج از حوصله.... ولی خدا رو شکر این مقطع خیلی طول نکشید و با صبر و حوصله سپری شد. قاطعیت در کنار محبت و توجه واقعا جوابگو بود؛ شاید هم به همین دلیل بود که این رفتار های طبیعی ولی سخت دو سالگی خیلی طول نکشید. الان دیگه دلنیای ناز خانوم تر شده و آرام تر. گاهی دلم پر می کشه برای روزهای عقب تر و دوست دارم زمان رو نگه دارم و تک تک این لحظه ها رو زتدگی کنم. تو مقاله ای می خوندم دلبستگی مادر به کودک تازه بعد دو سالگی شکوفا می شه، الان که حالات خودم رو بررسی می کنم و ارتباط با دخملی رو تحلیل می کنم، می بینم گرچه قبل دو سالگی عاطفه ناب مادر فرزندی رو درک می کردم؛ ولی الان در وادی دیگری به سر می برم، تجربه عشقی بی بدلیل که عمق آن برایم ناشناخته است و روزگارم طعمی دارد به ژرفای بی حصر عشق مادر و فرزندش... عجیب خود را عاشق ترمی یابم  وقتی حضور دخترم را بیشتر حس می کنم....چرا که دختر هست و سراسر رحمت... فرزانگی اش در نظرم هویداست و بالنده گی اش در روزمره مان پیداست.

دخملی بزرگ شده و حالا دیگه رختخوابش از ما جدا شده، اون هم به پیشنهاد خودش و غنیمت شمردن فرصت از ما. ماهگرد 27 ماهگی بود که دلنیا گفت مامانی می خوام رو تختم بخوابم، من هم با اشتیاق قبول کردم و همین هم شد آغاز جدا خوابیدنش. اتفاقا اون روز عصر خیلی راحت و آرام خوابید و شبش هم  به همین ترتیب. ولی اعتراف کنم من آرام نبودم، تو دلم غوغایی...  دلتنگ لمس تن فرزندم و گرمای دستان کوچکش که سراسر برایم آرامش... شب چند بار بلند شدم و بوسه بارانش کردم تا بلکه بی قراری هایم قرار یابد و دلم آرام... شاید این جملات دخملی هم تجلی دلتنگی اش باشد: نیمه شب ساعت 2-3، مامانی بیا نازم کن؛ شب ها قبل خواب: مامانی منو ندا تُن (من رو نگاه کن) و جملاتی از این دست...

جمله بندی های ناناز هم که دیگه حسابی دلبرانه است:

-چند روز پیش داشت بازی می کرد و مثلا آشپزی می کرد، می گم دلنیا خانم چی درست می کنی؟ میگه پلو فلفل!!!!!!!

-مامانی عینکم بزنم آفتاب نره تو چشمام

-باباجون غذا دونه دونه و یواش یواش بخور

- تو تلویزیون یک روحانی دیده، میگه مامان آقاهه چقدر رو سرش برف اومده!!!!!!

- گلاب به روی خوانندگان، چند روزی بود که دل دلنازم یبس شده بود، بعد از اجابت مزاج خودش هم تعجب کرده بود، گفت مامان خب یک اسفندی دود کن!!!!

-گفت  پلو می خوام، گفتم بذار دم بکشه بهت میدم، بعد چند دقیقه: مامانی پلو دمید؟؟؟؟

-میگم دلنیا خانوم در یخچال رو ببند، میگه: بندیدم.

فرستادن صلوات رو خیلی خوب بلده و دائم فضامون رو معطر می کنه با صلوات. چند روز پیش تو آژانس نشسته بودیم اتفاقا خیلی خوب و رسا صلوات فرستاد، راننده هم کلی ذوقش رو کرد، بوسش کرد و مبلغی به عنوان هدیه داد، دلنیا هم سریع گفت بفرما مامان برا شما...

ذکر قنوت، سوره توحید، اسامی امام ها رو تا امام دهم، امام هادی یاد گرفته می خونه و تند تند میگه تشویقم کنید.

معمولا سعی می کنم درخواست های نابجاش رو در آرامش حل کنیم گاهی که خیلی فشار میاره اگه اخم کنم یا با صدای بلندتر باهاش صحبت کنم خیلی بهش برمی خوره و دائم می گه لفطا اونطوری نِدام نَتُن(اونطوری نگام نکن) ، اینطوری خَرف نزن(اینطور حرف نزن).

همچنان احساس مالکیتش فوران داره و رو وسیله هاش خیلی حساسه، ما هم مشغولیم تا در حین بازی درمانی، دوز بخشندگی دخملی رو بالا ببیریم.

موقع حمام رفتن شرط میذاره: شامپو نزنی ها!!!!!!

از موقعی که تو سریال کیمیا دیده عروس رو، کش چادر نمازش رو میندازه دور گردنش و میگه میخوام عروسی بشم.

دستبندشو آورده نشونم میده میگه مامانی نگا کن چه خوشدل و نازه...

و خلاصه که روزهامون سرشاره از نبات ریزی های شکلاتمون.

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :





همزمان با ماهگرد 27 ماهگی (2سال و 3 ماه) دخملی رختخوابش مستقل شد. اولین شب استقلال در تصویر


فکر کنم شرح حالم در کمبود وقت در این عکس گویا باشه، وقت چشم برداشتن از دخملی نیست


ای جان مادر، تمام قد فدای قد و بالای قشنگت

اولین فرصت خاطرات مکتوب می شود نانازم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
درباره وبلاگ


چهارشنبه، 6شهریور 1392، ساعت 2:45 عصر خداوند ناب ترین حس دنیا یعنی مادر شدن و پدر شدن را به ما هدیه داد. دلبندمان را دلنیا نام نهادیم؛ به معنای کسی که با آگاهی به آرامش می رسد، دارای دلی آرام و مطمئن.
خدای مهربان سپاس بیکران

مدیر وبلاگ : مان الا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :